نوبت من شده بود

كه معلم پرسيد:صرف كن رفتن را

و شروع كردم من:رفتم ، رفتي ، رفت . . .

و سكوتي سرسخت٬همه جا را پر كرد

آري رفت و رفت...

و من اكنون تنها

شادي ام غارت شد٬شكستم در خود

من دچارش بودم٬بغض يك عادت شد

خاطرات سبزش٬روي قلبم حك شد

رفت و در شكوه شب٬با خدا تنها شد

و حضورش در من٬آسماني تر شد

اشك من جاري شد

صرف فعل رفتن٬بين غم ها گم شد

و معلم آرام٬روي دفترم نوشت:

تلخ ترين فعل جهان است رفتن!