تلخ ترین فعل جهان...

نوبت من شده بود
كه معلم پرسيد:صرف كن رفتن را
و شروع كردم من:رفتم ، رفتي ، رفت . . .
و سكوتي سرسخت٬همه جا را پر كرد
آري رفت و رفت...
و من اكنون تنها
شادي ام غارت شد٬شكستم در خود
من دچارش بودم٬بغض يك عادت شد
خاطرات سبزش٬روي قلبم حك شد
رفت و در شكوه شب٬با خدا تنها شد
و حضورش در من٬آسماني تر شد
اشك من جاري شد
صرف فعل رفتن٬بين غم ها گم شد
و معلم آرام٬روي دفترم نوشت:
تلخ ترين فعل جهان است رفتن!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 11:58 توسط سید هانی موسوی
|