1-
سرکار خانم سیمین هاشمی
ورود شما را به دانشگاه علوم پزشکی اصفهان، كه نشانه ی الطاف الهی و همّت بلند و عزم راسخ شما است، گرامی می داريم.
سرکار خانم سیمین هاشمی
ورود شما را به دانشگاه علوم پزشکی اصفهان، كه نشانه ی الطاف الهی و همّت بلند و عزم راسخ شما است، گرامی می داريم.

ولادت حضرت معصومه و روز ملی دختر مبارک باد
در جهت رفاه حال دانشجویان عزیز و برای به فراموشی سپردن شکست های ترم های گذشته(شکست های درسی!)و شروع ترم جدید با روحیه مضاعف اردو بشرح ذیل برگزار می شود:
پنجشنبه ۳۰/۶/۹۱
بنادک سادات-طزرجان
با حضور چهره های ویژه و چهره ماندگار دانشگاه! برای اولین بار!!
آقایان مهرداد روزبه و حسین جلالی
پیوستن شما دوستان عزیز، به جمع دانش جویان دانشگاه علوم پزشکی شهید صدوقی یزد را تبریک عرض مینماییم.
چه زیبا خالقی دارم
دلم گرم است می دانم
که فردا باز خورشیدی
میان آسمان ، چون نور می آید
بقیه در ادامه مطلب...

عزیزم منت بر سر تقویم نهادی
امروز را سرافراز کردی!
با آرزوی فرداهایی روشن تبریک صمیمانه ما را پذیرا باش
جمعی از دوستان :دی
بخشی از وصیت نامه منتسب به انیشتین
روزی
فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزهای که از چهار طرفش
زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدمهایی که سخت مشغول
زندهها و مردهها هستند از کنارم میگذرند.
آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.
در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را
به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی
بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.
چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.
قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.
خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند تا نوههایش را ببیند.
کلیههایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.
استخوانهایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.
هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلولهایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید
به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه
فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.
اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.
گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید.
عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.
اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند ...
فکر می کنید اینجا کجاس؟ دبی یا باهاما یا لاس وگاس یا هاوایی؟
از تصاویر لذت ببرید و در آخر بگین


این مطالب از سری مطالب طنزه،پس قصد توهین به کسی رو نداره....![]()
اماخداییش این شکلک
خیلی قشنگ نیست؟؟؟
کریم باقری یخ زده(ice) = آیس کریم!
بقیه در ادامه مطلب....

قیس سلیح عکاس عراقی که در عکاسی از نماهای نزدیک از جانوران تبحر دارد این عکس را منتشر کرده است
تعریف:
سندرم دانشجویان پزشکی (یا همان هیپوکندریاز دانشجویان پزشکی یا Medical students' disease ) به حالتی گفته میشود که در آن دانشجوی پزشکی احساس می کند خودش علائم بیماری را که مطالعه می کند، دارد!!

علائم:
دانشجویانی
که برای اولین بار یک بیماری خطرناک را مطالعه می کنند، با آگاهی از علائم
این بیماری (با توجه به اهمیت بیماری و شیوع آن) نسبت به این علائم حساس
میشوند و ممکن است هر نوع احساسی را به حساب علائم بیماری بگذارند.
مثلا
دانستن این که در آپاندیسیت درد در کدام نقطه ایجاد میشود، باعث جلب توجه
به همان ناحیه شده و مثلا هر انقباض گذرای عضلانی یا حرکات روده در آن
ناحیه ممکن است به همان درد آپاندیسی تعبیر شود، این اضطراب خود میتواند
منجر به نوعی حالت بی اشتهایی شده و دانشجو را در تشخیص خود ساخته اش مطمئن
تر کند!!!
شیوع:
بیماری در سالهای اولیه تحصیل (بویژه دوره فیزیوپاتولوژی) شایعتر بوده و اکثرا در برگیرنده تشخیصهایی در مورد قلب،چشمها، دستگاه گوارش و مسائل عصبی-روانی است. بیشتر دانشجویان پزشکی (٧٠-٨٠ درصد!!) در طول تحصیل خود حداقل یکبار چنین حالتی را تجربه میکنند.
جالب است بدانیم که طبق تحقیقات انجام شده، انواع دیگری از خود بیمارانگاری در میان دانشجویان حقوق و سایر دانشجویان نیز دیده میشود. اما با توجه به استرس بیشتر دانشجویان پزشکی در مورد سلامت خودشان و پس زمینه تحصیلیشان این موضوع در بین ایشان گسترده تر و پیچیده تر است.

علت:
علت آن بیشتر مربوط به نوعی ترس است که حین مطالعه و مواجهه با مطالب مربوط به بیماری های مهم برای اولین بار صورت می گیرد. به همین خاطر بیشتر میتوان این سندرم را نوعی nosophobia (بیماری هراسی) دانست تا هیپوکندریاز (نوعی هذیان خود بیمار انگاری)البته بسیاری از روانپزشکان این مساله را بیشتر یک روند گذرای طبیعی می دانند تا یک نوع اختلال.حتی برخی آن را نوعی مکانیزم یادگیری (که درآن فرد ناخودآگاه از علائم خودساخته برای مجموعه علائم بیماری استفاده میکند) می دانند.

* * * * * * * * * * *
بقیه در ادامه مطلب...
همین جا لازم میدونم به خاطر اشتباهی که پیش اومد و مطالب رو بد گذاشتم عذر خواهی کنم
دوباره هم اصلاحش کردم و هم سانسور!!!!
تا به حال به این اندیشیده اید که چرا هرگز در هیچ گزارش یا رسانه خارجی در مورد اینکه بستنی ، این لیسیدنی پرطرفدار، در کجا و توسط چه کسی ساخته شد هیچ حرفی به میان نیامده ؟! جواب این سوال در کتاب `مردم دوران مشروطه` در قفسه های خاک گرفته کتابخانه ملی موجود است که نیز افتخار دیگری است برای ما ایرانیان .
داستان از اینجا شروع میشه که فردی به نام کریم باستانی ملقب به کریم یخ فروش پسر جوانی از شهر ری در بازار آن زمان (خیابان جمهوری امروز) بساط یخ فروشی داشت . یکی از مشتریان غالبا دائمی کریم کارمندان سفارت انگلستان در همان حوالی بودند . این مواجهه هر روزه کارمندان با کریم رابطه صمیمانه را بین آنها پدید آورد . کارمندان برای کریم که انگلیسی بلد نبود نام کریم یخی یا همان به گفته خودشان آیس کریم را برگزیدند . در اواسط درگیریهای دوران مشروطیت کریم برای جلب بیشتر مشتری اقدام به پخش یخ در بهشت مبادرت ورزید . و در همین دوران و برای اولین بار با مخلوط کردن شیر و یخ و زرده تخم مرغ و گلاب و شیره ملایر اولین بستنی تاریخ بشریت را ساخت. که مورد استقبال اهالی بازار و همسر سفیر انگلیس قرار گرفت مغازه ای در همان حوالی توسط سفیر انگلیس به کریم اهدا شد که بر سر در آن به زبان انگلیسی اسم فامیل کریم ( باستانی ) bastani نوشته شده بود که ایرانی ها به اشتباه بستنی می خواندند . در زمان افتتاح فروشگاه سفیر انگلیس با گفتن :میرزا حسنخان مستوفی , مستوفیالممالک دوران مشروطیت ، در کتاب خاطراتش مینویسد این پدرسگ ( کریم باستانی ) لیسیدنیی ساخته است از سردابهای یزد سردتر ، از لب یار شیرین تر، از پنبه خراسان نرمتر. سالها بعد کریم با یکی کارمندان سفارت انگلیس به نام الیزابت بسکین رابینز ازدواج کرده و به انگستان و بعد از آن به امریکا مهاجرت میکند .
هیچوقت گودی قاشق رو زیر شیر آب نگیرین
این توصیه نسل به نسل و سینه به سینه تو خاندان ما گشته تا رسیده به مندست هایی که شفا می دهند مقدس تر از لبهایی هستند که دعا می خوانند