حکایت بهلول از ملک و سلطنت !
روزی بهلول بر هارونالرشید وارد شد.
خلیفه گفت: مرا پندی بده!
بهلول پرسید: اگر در بیابانی بیآب، تشنهگی بر تو غلبه نماید چندان که مشرف به موت گردی، در مقابل جرعهای آب که عطش تو را فرو نشاند چه میدهی؟
پادشاه گفت : ... صد دینار طلا.
بهلول پرسید: اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد چه؟
پادشاه گفت: نصف پادشاهیام را.
بهلول گفت: حال اگر به حبسالبول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی، چه میدهی که آن را علاج کنند؟
پادشاه گفت: نیم دیگر سلطنتم را.
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر ۱۳۸۹ ساعت 21:39 توسط سید هانی موسوی
|
